چند شعر کوتاه از عایشه قزلجه

پایگاه خبری اولکامیز –
غمی از تاقچه ی خاطره اش
افتاد زمین
بغضِ پردردش
چه آرام وغمین
لب پر شد!
باد می بارد
باران می وزد
آفتاب جاری می شود
و
آب می تابد
تو که نباشی
هیچ چیز
سرجایش نیست!
پاییز
دانه های انارش را بارانید
نسیمی خنک
شروع به وزیدن گرفت
مادرم
شاخه ی شکسته ی شمعدانی را
دوباره کاشت
مادرم
شاخه ی شکسته ی شمعدانی را
دوباره آب داد
قطره ای از باران انار
بر دستانش نشست
شمعدانی بی هوا گل داد
مادرم
دوباره لبخند زد!
من و مزرعه ی باورم
در خواب بودیم
که دستی
بر خاک مان دانه ای افشاند
آبی بی صدا
از میان بندانگشتان دستی دیگر چکید
ایمانی از سرم جوانه زد
خار کفری برساقه ام پیچید
بالا آمد
بالا
بالا
بالا
به ناگاه داسی ستمگر
میوه ی نارسم را دِرَوید!
از مسجد قلبت
تا مناره های سینه هامان
و
لب های یخ بسته
از
شهوتی هوس آلود
در همخوابگی کفر و ایمان
لذتی آبستن
از بوسه های همیشه ساکت
بسان زایمان تنهاییش
دردی همیشگی
غلطیده در خون خویش
چه مظلومانه
جان می بازد
مثل پاییز
تنهایی از سروکولت بالا می رود
آنقدر
در سکوت وانزوا
برگ به برگ
در درون خود می ریزی
که
پوزخند سرد زمستان
از راه نرسیده
بر زمین گرمت خواهد کوبید!
خوبی هایت را که به چرتکه میزنم
شماره ها کم می آورند
ومن
به وسعت بی انتهای مهربانیت
بدهکارت می مانم
3:۲۶
آسمانِ داغ دیده
آهنِ در هم تنیده
در خوابِ نیمروزی باد
هیهات هیهات!
قصه ی پارگیِ ابرِ همیشگی
در حجله ی خسته ی تنیدگی
در شرم دریدگی
در خواب پریدگی
در آخرین پایاب
در قاب
در قاب
www.ulkamiz.ir