یادداشت

تماشای بهار

پایگاه خبری اولکامیز – عایشه کر، دبیر ادبیات فارسی مدارس گنبد:

صبح روز چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۲ اسفندماه
آفتاب مثل همیشه با زلف افشان و درخشان خودنمایی می کرد.باخنده ی ملیح ونمکین به خورشیدخانم وبا دلی شاد وقرص ومحکم به طرف مدرسه حرکت کردم.

باد نسبتا گرم وملایمی صورتم را نوازش کرد،انگار زمستان رخت بر بسته است واحساس می کنم بوی بهار می آید.
بادقت بیشتری به اطراف خود نگاه کردم،همه غرق در جوش و خروش زندگی بودندودر هر قدم صدای زندگی می آمد!

به مدرسه که رسیدم وسط سالن مدرسه سفره ی هفت سین زیبایی توجه من را به خودجلب کرد،ناخودآگاه به طرف سفره ی هفت سین رفتم.خدای من احساس می کنم که همین دیروز بودکه سفره هفت سین پارسال را انداخته بودند وعکس یادگاری با بچه های یازدهم سال گذشته در ذهنم تداعی شد.

بازهم مثل سال گذشته با بچه ها و همکاران عکسی به یادگار انداختیم تا به وقت دلتنگی در ذهن مرور کنیم،خانم دادخواه مدیر مدرسه لوح یادبودی به همراه عیدی قشنگی تقدیم ما کردند،این یعنی عشق ورزی وامید نسبت به کسانی که در کنارهم وبرای هم این لحظات ناب را خلق می کنیم.

امروز روز دیگری است چون افطار مثل سال گذشته کلاس خوانش مختوم قلی در دل ودامان طبیعت برگزار می شود،دل تو دلم نیست ودرپوست خودنمی گنجم وهرلحظه نگاهم به ساعت است،بالاخره ساعت حرکت ازراه رسید،باروبندیل را آماده کردم.هوا نسبتا گرم ومطبوع بود،گویا آفتاب هم صدای پای بهار را شنیده وازکرختی زمستان رهیده بود،انگار خون بهار در رگ های زندگی جاری شده بود.

به طرف روستای آق قایه اقامتگاه زرین حرکت کردیم.مسافت طولانی نبوددر طول راه با دقت به طبیعت روستا از پنجره ی ماشین نگاه می کردم وازدیدن زیبایی های طبیعت که نوید بخش آمدن بهار بود، لذت می بردم که به مقصد رسیدیم.مجموعه ی اقامتی بسیار زیبایی بوددریک قسمت اسب های اصیل ترکمن درحال تاخت وتازبودند چه منظره آیی !!
نگاهم محو تماشای آن همه زیبایی شد!

صدای همهمه ی دوستان همراه فضای اطراف را پرکرده بود که می گفتند:چقدر زیباست!خیلی زیباست!وعکس یادگاری می گرفتند من هم محو تماشای طبیعت اقامتگاه شدم وبرای لحظاتی باخودم تنها بودم و تامل و تفکر در پدیده های زیبای آفرینش!
وباخودم این ابیات سعدی شیرین سخن رو تکرار کردم.

بامدادی که تفاوت نکندلیل ونهار
خوش بوددامن صحرا وتماشای بهار
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداونداقرار

خورشید کم کم داشت رنگ می باخت و منظره ی غروب نمایان تر می شد.
سفره ی دراز دامن افطار را در آلاچیق چیدیم ،چه شور و شوقی بین دوستان همراه بود،هرکدام غذای رنگینی آماده کرده بودندکه عطروبوی غذاهای خوشمزه فضای آلاچیق را پرکردوسفره ی مهربانی به وسعت دل های عاشق همه پهن و آماده شدوانتظاری شیرین وناب، دل های همه به سوی او، دست های همه  بر فراز آسمان افراشته شد و سپاسگزاری ازخالق لحظه های عاشقانه که چنین دلخوشی ساده وبی ریا را امسال هم قسمت دل های همه کرد.
لحظات بی نظیر افطارشد ودرسفره جای سوزن انداختن نبود،سفره آیی رنگین و پربرکت..

من که عطش سیری ناپذیری داشتم با یک خرما،نان وپنیر وسبزی احساس سیری کردم چه حکمتی دارد نمی دانم !!
بعد از خواندن نماز مغرب کلاس خوانش مختوم‌قلی شروع شد. دوستان همه لباس سنتی زیبایی بر تن کرده بودند وبه کلاس جلوه آیی خاص بخشیده بود‌،حال و هوای خاصی بود، صدای خوانش استاد خانم فریده مختوم نژاد در فضای آلاچیق طنین انداز شدکه با تمام وجود خوانش وبیت به بیت  توضیح وتفسیر می کردوما همه سراپا گوش بودیم و بعدازتدریس استاد هرکدام از دوستان نیز اشعار نابی از مختوم قلی بزرگ را خوانش کردندو برای تقدیر و تشکر از زحمات استاد بزرگوار کادویی ناقابل تدارک دیدیم و در آن‌ لحظات ناب و ارزشمند تقدیمش‌ کردیم،اشک شوق وشادی در چشمان استاد حلقه زد و هرلحظه ازما تشکر می کردو درپایان نیز یکی از دوستان بزرگوار اشعاری را که دروصف استاد سروده بود را خواندکه اینطور عاشقانه و خستگی ناپذیر به ما می آموزند و از آموختن لذت می برند.
نوشته ام را با ابیاتی ناب از مولوی به پایان می برم.
ای خدا !ای فضل تو حاجت روا
باتو یادهیچکس نبودروا
قطره ی دانش که بخشیدی زپیش
متصل گردان به دریاهای خویش

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا